آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟
بی وفا، بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟
نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا ؟
عمر ما ار مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا ؟
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا ؟
وه که با این عمر های کوته بی اعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا ؟
آسمان چون جمع مشتاقان ، پریشان می کند
درشگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا ؟
شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
راه عشق است این یکی بی مونس و تنها چرا ؟
بی مونس و تنها چرا ؟
تنها چرا ؟ حالا چرا

چقدر دیر می فهمیم که زندگی همان روزهایی بود
که زود سپری شدنش را آرزو می کردیم.
باز باران باز باران بي ترانه بي صداي ِعاشقانه مي خورد بر بام ِ خانه قطره قطره ... دانه دانه باز هم بال پرستو، خيس ِ آب ِ ناودانه باز هم يك تنگ خالي، ماهي ِ تشنه لبانه باز، سفره خالي است از، بوي ِعطر ِ رازيانه حسرت ِ نان ِبرشته، دستهاي ِكودكانه باز رفتن بي بهانه ، بي دليلي شاعرانه بستن ِ بار ِ مسافر، يك سفر تا بي نشانه باز هم قلبي شكسته، اشكهايي بس روانه خم شدن زير عذاب ِ يك گناه ِ معصومانه باز يك عشق دروغين، بوسه هاي ِ ظاهرانه باز هم تنهاي ِتنها، دختر ِ پاك ِزمانه باز يك شوق ِ لبالب، شوق ِ مرگي جاودانه باز مرگي بي بهانه باز باران...بي ترانه 
نوشته شده توسط حمید رضا رشوند در شنبه شانزدهم خرداد 1388 ساعت 17:26 موضوع | لینک ثابت


نوشته شده توسط حمید رضا رشوند در پنجشنبه یکم اسفند 1387 ساعت 22:11 موضوع | لینک ثابت

بعد از تو من ماندم و خلوتي بيرنگ
و تصوير جسدي عمود و عبوس در اينه
و چند نخ سيگار كه دراز به دراز افتادند تا در غربت دستان لرزانم شريك شوند. . .

خسته شدم
خسته شدم از تمام اين محبتهاي دروغين
خسته شدم از مردماني كه صورتك هاي زيبايند و آلوده به
سيرت هاي ناپاك دارند
خسته شدم از تمام چيزي كه اسمش دوستي است و بر
آن تنها سايه اي از نيازهاي ما افتاده
ديگر خسته شدم ، خسته ي خسته . . .

نوشته شده توسط حمید رضا رشوند در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 3:51 موضوع | لینک ثابت
چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان
نه به دستی ظرفی را چرک می کنند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانعند
واندکی سکوت......

حسین پناهی
نوشته شده توسط حمید رضا رشوند در یکشنبه یازدهم فروردین 1387 ساعت 1:21 موضوع | لینک ثابت

شكسپير ميگه: خيانت تنها اين نيست كه شب را با ديگري بگذراني
خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد

خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري
خيانت ميتواند جاري كردن اشك بر ديدگان معصومي باشدi
نوشته شده توسط حمید رضا رشوند در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 ساعت 0:58 موضوع | لینک ثابت

زندگی یک آرزوی دور نیست؛
زندگی یک جست و جوی کور نیست،
زیستن در پیله پروانه چیست؟
زندگی کن ؛ زندگی افسانه نیست.
گوش کن دریا صدایت میزند؛
هرچه ناپیدا صدایت میزند.
جنگل خاموش، میداند تو را؛
با صدایی سبز میخواند تو را،
زیر باران آتشی در جان توست؛
قمری تنها پی دستان توست،
پیله پروانه از دنیا جداست؛
زندگی یک مقصد بی انتهاست هیچ جایی انتهای راه نیست؛ این تمام ماجرای زندگیست
نوشته شده توسط حمید رضا رشوند در پنجشنبه نهم اسفند 1386 ساعت 0:49 موضوع | لینک ثابت
دانلود آهنگ تمنا...
تمنا(بهنام صفوی)
یه روز اومدی مثل موج دریا
بوی پیرهنت مثل خواب و رویا
سایه های ما رو شنای ساحل
پا به پا بی صدا غرق تمنا
یه روز اومدی تو سکوت سردم
سر به راه شد این دل دوره گردم
حالا چی شده که می خوای جدا شی
چی شده تو بگو من چه کردم
حالا باز منو نسیم و موج دریا
میمونیم بدون تو عریب و تنها
به خدا بی تو یه صدف شکستم
به خداااا
حالا باز منو نسیم و موج دریا
میمونیم بدون تو عریب و تنها
به خدا بی تو یه صدف شکستم
به خداااا
دوباره تو باد موهاتو رها کن
منو راهیه شب قصه ها کن
میمیرم واسه تب تند لبهات
دوباره زیر لب اسمم و صدا کن
اشکم و پاک کن از گونه ی من
سر بزار باز رو شونه ی من
منو سیاه کن با دروغ تازه
بگو که میگیری بهونه ی من
حالا باز منو نسیم و موج دریا
میمونیم بدون تو عریب و تنها
به خدا بی تو یه صدف شکستم
به خداااا
حالا باز منو نسیم و موج دریا
میمونیم بدون تو عریب و تنها
به خدا بی تو یه صدف شکستم
به خداااا
دوباره تو باد موهاتو رها کن
منو راهیه شب قصه ها کن
میمیرم واسه تب تند لبهات
دوباره زیر لب اسمم و صدا کن
اشکم و پاک کن از گونه ی من
سر بزار باز رو شونه ی من
منو سیاه کن با دروغ تازه
بگو که میگیری بهونه ی من
حالا باز منو نسیم و موج دریا
میمونیم بدون تو عریب و تنها
به خدا بی تو یه صدف شکستم
به خداااا
حالا باز منو نسیم و موج دریا
میمونیم بدون تو عریب و تنها
به خدا بی تو یه صدف شکستم
به خداااا
حالا باز منو نسیم و موج دریا
میمونیم بدون تو عریب و تنها
به خدا بی تو یه صدف شکستم
به خداااا
نوشته شده توسط حمید رضا رشوند در شنبه بیستم بهمن 1386 ساعت 9:16 موضوع | لینک ثابت
امروز بعد از ۳۸ روز که برابر با یک عمر گذشت دیدمش .آره خودش بود مثل قبل نبود سرد شده بود ....
آنقدرعجله ای شد که حتی نرسیدم گل بخرم ...
در این دنیا ی سراسر سیاه خورشیدی از آن من بود که پس از یافتنش نوری کم رنگ به نام عشق درونش بود....

نوشته شده توسط حمید رضا رشوند در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 ساعت 13:46 موضوع | لینک ثابت
سفر برايم چيزي ندارد به جز دلتنگي
اما زندگي به من آموخت
براي بهتر ديدن عظمت و شكوه هر چيز بايد قدري از آن دور شد.

" خودم " به تنهائی !

نوشته شده توسط حمید رضا رشوند در شنبه بیست و نهم دی 1386 ساعت 23:13 موضوع | لینک ثابت
عشق ممنوع
یعنی دوباره می بینمش بهم میگفت دیگه همدیگرو نمی بینیم...
اون روز شوم من و با تنها عشقم دیدند ،دیدنی که سر منشاء جدائی بود ،
دیدنی که عاقبتش تنهایی بود ،دیدنی که یارم را از من گرفت ،
دیدنی که شدنی ها را نا شدنی کرد ،دیدنی که اشک همراهش بود،
دیدنی که مرا نگران کرد، دیدنی که عشقم را زندانی کرد ،
خدایا من تحمل این دوری را ندارم ، دیدنی که ....آه خدایا کاش انسان هیچ وقت نمی دید.

جدائی
"جدایی چون میله ای آویزان در هوا
به سر و صورتم می خورد.
هذیان می گویم
می دوم ٬ جدایی در پی ام
رهایی از آن ممکن نیست
پاهایم توان ایستادن ندارند
جدایی زمان نیست ٬ راه نیست
جدایی ٬ پلی در میان
از مو باریک تر٬ از خنجر تیزتر
از خنجر تیزتر ٬ از مو باریک تر
جدایی پلی میان ما
حتی اگر زانو به زانو با تو نشسته باشم ..."

خدایا
آدمها را چه دیوانه آفریدی
به تلنگر نگاهی
آواره کوچه ها می شویم
ساز در دست
دیدار؟؟
دور دست
عشق بازی ممنوع ؟
عشق....
بوسه....
آغوش....
.....قانون ندارد
وجود در انحصار گفتنی ها
عشق بازی ها
شاید هم ....
فردا؟؟
راستی ساده بنویسم گفته هایم را
آغوشت آتشی خاموش ناشدنی
انکار ـ غرور ـ دوست داشتن
حضور یا غرور ؟
انتظار تا صبح
آری
بازهم
عشق در آغوش
من در کنار اقاقی نشسته بودم و دست به اسمان خیال بسته بودم ناگهان اسمان بارانی شد چشم ترم از ترنمش اتر افشانی شد ناگهان ناله ای از زمین بر خاست همه دردهارا در دلم انداخت لحظه ای ستاره ای چشمک زد صفحه ی قلب من را به تندی ورق زد ولی طولی نکشید که توفان امد زجرو نفرین و تنهایی و هجران امد صدای گریه های اسمان امد دیگر خبری در دل توفان امد و هر انچه بگفتم از دوری او بماند و با خنده حرف از هجران امد پس چه گویم از دل درد کشیده ام که او ستاره ای بود ولی در شب باران امد

تو مرا تنهای تنها در کنار همه غم ها رها کردی و من همچو شقایق به سجود افتاب رفتم تا از خورشید خواهش گرما کنم و نسیم با قاصدک وجودم را نوازش داد و مرا از شبنم صبح سیر اب کرد و اکنون بهتر از هر وقت با خدایم تنهام و از خدا چیزیرو میخوام که افتاب به شقایق و نسیم به قاصدک و تو به من دادی می گویم این قدر با خدایم تا مرا در عروج بر سجود ببیند
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط حمید رضا رشوند در سه شنبه یازدهم دی 1386 ساعت 0:54 موضوع | لینک ثابت

انسان در تولد اوج گرفته و در مرگ به ثمر ميرسد....

استاد

اشک
کنار چشمه ي آبي نشستم
گلويم را به سنگ بغض بستم
به پاس حرمت ديرينه ي اشک
غرور چشم هايم را شکستم
---------------------------------------------------------
هيچکس اشکي براي ما نريخت
هر که با ما بود از ما ميگريخت
چند روزيست حالم ديدنيست
حال ما از اين وآن پرسيدنيست
گاه بر روي زمين زل مي زنم
گاه بر حافظ تفعل ميزنيم
حافظ ديوانه فالم را گرفت
يک غزل آمد که حالم را گرفت
ما ز ياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم
----------------------------------------------------------
در اين دنيا که حتي اشک نمي گريد به حال من همه از هم گريزانيم
تو هم بگذر از اين تنها

با آمدنت جنون ما کامل شد ديوانه پريد و از قفس عاقل شد
من دير به ذات زندگي پي بردم افسوس شناسنامه ام باطل شد

زندگي چيست؟
خون ودل خوردن اولش رنج وآخرش مردن
شبي آه کشيدم ز جهان سير شدم صورتم گر چه جوان است ولي پير شدم

چراغ
حيف است در زمانه با درد و داغ مردن
يا مثل يک قناري در کنج باغ مردن
بايد عقاب آسا بعد صعود جان داد
زشت است در تعفن مثل کلاغ مردن
دلهاي حق پرستان فارغ ز جاه و مال است
آنان چه خوب دانند راز فراغ مردن
خوي چراغ بايد در شعله ات بميرد
زيبد چراغ بودن ,يا چون چراغ مردن

مشکل
مرا کاري است مشکل با دل خويش
که گفتن من نيارم مشکل خويش
خيالت داند وجان من از غم
که هر شب در چه کارم در دل خويش...
------------------------------------------------
نوشته شده توسط حمید رضا رشوند در جمعه سیزدهم مهر 1386 ساعت 12:28 موضوع | لینک ثابت

چارلي چاپلين به دخترش: تا وقتي قلب عريان كسي را نديدي بدن عريانت را نشانش نده! هيچ گاه چشمانت را براي كسي كه معني نگاهت را نمي فهمد گريان مكن قلبت را خالي نگه دار اگر هم يه روزي خواستي كسي را در قلبت جاي دهي سعي كن كه فقط يك نفر باشد به او بگو كه تو را بيش تر از خودم وكمتر از خدايم دوست دارم.

مي خروشد دريا
هيچكس نيست به ساحل پيدا
لكه اي نيست به دريا تاريك
كه شود قايق
اگر آيد نزديك .
***
مانده بر ساحل
قايقي، ريخته بر سر او،
پيكرش را ز رهي نا روشن
برده در تلخي ادراك فرو .
هيچكس نيست كه آيد از راه
و به آب افكندش .
و در اين وقت كه هر كوهه آب
حرف با گوش نهان مي زندش،
موجي آشفته فرا مي رسد از راه كه گويد با ما
قصه يك شب طوفاني را .
***
رفته بود آن شب ماهي گير
تا بگيرد از آب
آنچه پيوند داشت
با خيالي در خواب
***
صبح آن شب، كه به دريا موجي
تن نمي كوفت به موجي ديگر
چشم ماهي گيران ديد
قايقي را به ره آب كه داشت
بر لب از حادثه تلخ شب پيش خبر
پس كشاندند سوي ساحل خواب آلودش
به همان جاي كه هست
در همين لحظه غمناك بجا
و به نزديكي او
مي خروشد دريا
وز ره دور فرا مي رسد آن موج كه مي گويد باز
از شبي طوفاني
داستاني نه دراز
*****
نوشته شده توسط حمید رضا رشوند در چهارشنبه یازدهم مهر 1386 ساعت 21:52 موضوع | لینک ثابت
چند روز پیش یه کتابی رو دیدم کتاب شعر بود شاعرش معروف نبو د مثل اینکه یه دختر خانم بود شروع کردم خوندن ، مسخره بود از متنش می شد بفهمی طرف پولدار بوده و به خرج خودش چاپش کرده ،یه لحظه یاد رفیق داداشم افتادم ...آه ...
اسمش جواد بود اصلیتش مشهدی بود ،شعراش محشر بود ،جواد غزل می گفت ادبیاتش فوق العاده بود لغت نامه ی سیار بود ،یه دفتر شعر داشت وشعرایی که از زندگی میگفت از درد دل مردم ،از عشق تا سیاهی ،آره سیاهی چون زندگی سیاهی داشت یه لحظه به این فکر افتادم چرا جواد شعراش و چاپ نمی کنه ،ازش پرسیدم گفت می خواد 40 سالش شد چاپ کنه البته من بهتون قول میدم چندتا از شعراش و براتون تو وبم بذارم تا بیشتر با این شاعر پارسه آشنا بشید پارسه تخلصشه ،دانشجوی با معرفتی که واسه رفیقاش جون میداد جیبش یه نمه خالی بود ولی دلش دریا ، درد و دلش و با شعراش میگفت از رفیقاش ، اونایی که با دلش دوست شدند شیفتش شدند و موندگار ، اونایی که رفیق جیبش بودند رفتند !... جواد خیلی دست و دل باز بود ،خیلی ام کله خراب , ترم پیش مرخصی گرفت این ترمم نیومده انتخاب واحد ،داداشم اینطوری می گفت خیلی وقته ازش خبر ندارم یا نداریم ،فعلا با شعراش بیادش هستیم میگن یکی از شرایط شاعر بودن خل بودنه ،البته این خل بودن با اون خل بودن ما خیلی فرق داره اینا خل میشن تا بتونند به دنیا یه جور دیگه ای نگاه کنند طوری این دنیا رو می بینند که اگه ما مثل بختک بیفتیم روش و با ذره بین همه جاش و ببینیم یه ذره از اون چیزایی که اونا می بینند نمی بینیم اونا با چشم دل نگاه میکنند ما با چشم سر ...
در این دنیا که مردانش عصا از کور میدزذند
من از خوشباوری آنجا محبت جستجو کردم
می خوام شعر شطرنجشو واستون بذارم تو وب دوست دارم شما نظرتونو درباره اون بگید :
شطرنج
من کیم جز مهره شطرنجم لحظه ای بیدرد گه در رنجم
نامم اما چیست فیلم یا وزیر یا که اسبی خسته یا سرباز پیر
می شود آیا به راه شاه رفت خسته از تکرار از بیراه رفت
می شود بازی به رسم تازه کرد پر ز شادی و تهی از رنج و درد
من نمی دانم سپیدم یا سیاه یا که پیروزم و یا آخر تباه
من نمیدانم که هستم یا به دنبال چه هستم من فقط دانم که یک بازیچه هستم
آن همیشه برده را ترسی از این بازیچه نیست این منم که طاقتم این کوچه و آن کوچه نیست
رباعی از پارسه :
شاعر کور و غزلگوی شب افسرده ام اندر این زندان تمام خشت ها بشمرده ام
این عجیب است برای عاقلی چون بشنود در زندان بستم و کلید آن را خورده ام
نوشته شده توسط حمید رضا رشوند در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 ساعت 16:20 موضوع | لینک ثابت

آدمک
آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک عشق همین جاست بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند
آدمک خر نشوی عاشق شی
کل دنیا سرابست بخند
----------------------------------------------------------------------
راز پرستو
ــــــــــــــــــ
و پرستو كه دلش نازك بود
با دو بال سپيد و رها
دردهاي درون را به سينه فشرد
رازهاي سينه را چو برون نهاد
قلب كوچك او شعله شد بگداخت
و در آن گداختن بود كه شنيد
سري آسمان به او در ميان بگذاشت
بال ها را گشود و تنها رفت
عطر و رنگش هنوز در آسمان
رنگ آبيش هنوز ديدني است
در ميان بي كران زمان
چون برفت و اوج بگرفت او
بانگ عشق بلند سر داد
من و آسمان يكي هستيم
داد از اين زمانه و بيداد
---------------------------------------------------------------

آن که می گوید دوستت دارم
خنیا گر غمگینی است که آوازش را از دست داده است
ای کاش
عشق
را زبان سخن بود ....
احمد شاملو
نوشته شده توسط حمید رضا رشوند در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 ساعت 18:33 موضوع | لینک ثابت
فاش میگویم واز گفته خود دلشادم
بنده عشقم واز هر دو جهان آزادم

احمدك
معلم چو آمد ، كلاس ، چو شهري فرو مرده خاموش شد – سخنها در قلبها بگرويد و نا رفته در گوش شد – بگفتا معلم كه اي احمدك : بگو تا بدانم كه سعدي چه گفت – ولي احمدك درس يادش نبود – بجز آنچه ديروز از وي شنفت – زبانش به لكنت بيفتاد و گفت :
بني آدم اعضاي يك پيكرند كه در آفرينش ز يك گوهرند
در اقليم ما رحم بر مردمان
تو كز كز تو كز ... واي يادش نبود – جهان پيش چشمش سيه پوش بود – بگفتا معلم به لحني گران – كه اي احمدك ، كودن بيشعور – چرا درس ناخوانده اي – مگر فرق تو چيست با ديگران – بگفتا كه آنان به دامان مادر خوشند – ولي من بي وجودش نهم سر به خواب – كسي نگفته به آنان نازكتر ز گل – ولي من كنم با پدر پينه دوزي كار - ببين ، دست پر پينه ام شاهد است
بگفتا معلم به من چه كه مادر زكف داده اي – به من چه كه دستت پر از پينه است – رود يك نفر پيش ناظم كه او – به همراه خود يك فلك آورد – تا پاهايت را مثل دستهايت پر از پينه كنم – به چوبي كه بهر كتك آورد
بگفت احمدك صبر كن صبر كن تأمل خدا را تحمل بسي
تو كز محنت ديگران بي غمي نشايد كه نامد نهند آدمي
نوشته شده توسط حمید رضا رشوند در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 ساعت 18:17 موضوع | لینک ثابت
زيباترين عكسها هميشه در تاريكي ظاهر ميشوند هر وقت زندگي تو را در جاي تاريكش قرار داد بدان كه مي خواهد تصوير زيبايي از تو ظاهر كند...

سخت است که می نوشه کسی دیگر بود
شمع خاموش کسی دیگر بود
با یاد کسی که دوستش میداری
یک عمر در آغوش کسی دیگر بود
--------------------------------------------------------------

نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت
ولي بسيار مشتاقم
كه از خاك گلويم سوتكي سازند
گلويم سوتكي باشد به دست طفلكي گستاخ و بازيگوش
و او يكريز و پي در پي
دم گرم خموشش را در گلويم بفشارد
وخواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدين سان بشكند دائم
سكوت مرگبارم را دکتر علی شریعتی
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

در میان گل ولای زندگیم نسیمی می وزد و سیاهی های زندگی مرا نورانی میکند و مرا از عشقم مرگ جدا میسازد ... آری این نسیم یار من است.
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
نوشته شده توسط حمید رضا رشوند در سه شنبه بیستم شهریور 1386 ساعت 20:17 موضوع | لینک ثابت
بنام خالق یکتا

من مرد شهریور ,عاشق باران ,زندگیم سراسر خاک و مرگم را در پاییز می بینم ...
امروز میخوام واستون از زندگی بگم , زندگی که همش بوی پول میده خدا که شده قسم کاسب های دزد , نمازی که شده مظهر ریا کاری و سیاه کاری و مکه ای که فقط اسم حاجی باهاشون بر می گرده نمی تونه پاکشون کنه ومتاسفم برای ازدواجی که تمام خوشی هاش فقط یک ماهه وبعد یک ماه بد بختی ها تازه شروع بشه و مرگ شده آرزویی دست نبافتنی و یک سری فرشته که سرشون تو کار خودشونه و کاری به این کارها ندارند و ففط مشغول ساختن اون دنیاشونند ,آره من تو دنیایی زندگی می کنم فقط پول می تونه آرزوهاتو برآورده کنه که اگه پول نداشته باشی نه اعتبار داری نه شخصیت نه می تونی عاشق بشی آره عشق ,عشقی که بترسی حتی فکردوست داشتنشو تو سرت بگنجونی ,فقط یه سواد داری که حتی نمی تونی به کار فکر کنی و می بینی یکی که آنقدر پول داره که سواد می خره آره درست شنیدید سواد و می خره وتو با جون کندن درس بخونی تازه بشی لیسانسی که اون چهار سال پیش خریده و با دختری ازدواج کرده که تو دوستش داشتی به دختر های پاکی که چون باباشون کار درست حسابی ندارند یا پول قلمبه, هیچ بچه پول داری فکرشونو نمیکنه یا اگه تازه بهشونم فکر کنند یا از روی شهوته یا از روی ترحم ,....
آره پول داشته باش همه چی داری زندگی راحت زن خوب ماشین توپ خونه راحت و هر چیزی که فکرشو کنی فقط دو چیزو نداری اول اون دنیاتو بعد مرگ راحت .....
مرگ را میستایم چون خریدنی نیست و به دنیایی عشق می ورزم که خدا در آن منتظر ماست و از این می ترسم این دل خوش من را هم واسه خود بخرند...
در جستجوی قطعه ای از آسمان پهناورم که از وجود اندیشه های پست تهی باشد .فروغ فرخ زاد.
دكتر شريعتي: دنيا را بد ساخته اند... کسي را که دوست داري، تو را دوست نمي دارد. کسي که تو را دوست دارد ،تو دوستش نمي داري اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند و اين رنج است . زندگي يعني اين....
آنقدر از زندگی دلسرد و دلگیرم که روز مرگ خود را جشن می گیرم ...
گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی ,او قلم برداشت و نقش حبابی بر لب دریا کشید…
زندگي اجبار است
مرگ انتظار است
عشق يك بار است
جدايي دشوار است
اگر رفتم تو يادم كن
اگر مردم تو خاكم كن
اگر ماندم به مهر خود شادم كن
نوشته شده توسط حمید رضا رشوند در جمعه شانزدهم شهریور 1386 ساعت 22:20 موضوع | لینک ثابت
من قطاری را دیدم،روشنایی می برد
من قطاری را دیدم،فقه می برد و چه سنگین می رفت
من قطاری را دیدم،که سیاست می برد و چه خالی می رفت...

مرگ را می ستایم چون سیاهی اش از نور روشن تر است.
نوشته شده توسط حمید رضا رشوند در یکشنبه چهارم شهریور 1386 ساعت 18:42 موضوع | لینک ثابت
من مرد شهریور,عاشق باران,زندگیم زمستان و مرگ خود را درپائیزمی بینم

تنها مرگ است که دروغ نمی گوید.صادق هدایت
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

مرگ
مرهم درد دل من مرگ من است
زندگی در حسرت و زجر٬ باعث ننگ من است...
وقت آن شد مرگ آيد از پس اين عمر دراز
مرگ را در آغوش...
مرگ را در بر خود مي بينم!!!
بايد يک روز گذشت از کوچه ارواح خبيث
تا که آزاد شوم زين مردمان حرف و حديث...
وقت آن شد آشکارا شود اين راز و نياز
مرگ را در آغوش...
مرگ را در بر خود می بينم!!!
دعوت مرگ من امروز گواه درد است
سنگ گورم بنهيد٬ هوا بس سرد است!!!
و به پايان سفر نزديکم
و من از جمع شما خواهم رفت!!!
میروم تا هم آغوشی مرگ٬
تا هجوم هجرت٬
تا که اندوه شما راحتم بگذارد!!!
و چه احساس لطيفی است عروج!!!
مرگ را در آغوش...
مرگ را در بر خود می بينم!!!
نوشته شده توسط حمید رضا رشوند در یکشنبه چهارم شهریور 1386 ساعت 18:37 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY